مبحث؛ دیدار یاد ماندنی فصل پاییز از راه رسید... صدای خش خش برگ های زرد و نارنجی و درختان پر شده از برگ های رنگارنگ حس بسیار خوبی به انسان می دهد . آن خانه ای که در آبی دارد را میبینید؟ آن خانه ی مادربزرگ و پدربزگ من است ، ما هر سال همراه خانواده به روستا می آییم برای دیدن مادربزرگ و پدربزرگمان ، آن خانه کناری خانه خاله سکینه است، البته خاله واقعی من نیست ولی چون مدت زمان زیادی است اورا می شناسیم به او خاله می گوییم.صبح ها در روستا هوا بسیار خوب و دلپذیر است مخصوصاً موقعی که صبح زود بلند
برچسب:
نویسنده: مریم بهرامی
به نام خدامحور:پاییز
مقدمه:این انشایی که به آن گوش میدهید درباره فصل زیبای پاییز است،پاییزی با برگ های نارنجی و زرد---------------------------------------------بخش میانی:فصل پاییز فصل رنگ هاست.فصلی پر از زیبایی،طبیعت هزار رنگ و گل های پاییزی زیبا که کوچه ها و خیابان ها،زیبایی چشم نوازی به خود می گیرند.پاییز با بزگ های زرد و نارنجی رنگ زیبای به فصل های سال می دهد.پاییز گرچه هوای سردی دارد،اما کنار هم بودن انسان ها باعث گرم بودن می دهد و همین کنار هم بودن هایمان باعث می شود حتی ذره ای از این سرم
برچسب:
نویسنده: مریم بهرامی
(انشا در مورد شانس)نام انشا:فلسفهٔ شانس (اثری کوچک)
تاکنون اسب شانس درِ خانه ات خوابیده؟ بر طبق کاوش های پربار دانشمندان در رشته«شانس شناسی»زیرمجوعه ی رشته ی «زمین شناسی»این حقیقت را در پی داشت که شانس،پدیده ای ذاتی است. حالا اینکه خودت نداری مهم نیست؛مهم این است که ژن آن را از پدر یا مادرت به ارث برده باشی تا بتوانی با خریداری سابلمینال(یا معادل فارسی آن:محرک های زیر آستانه ای که در تقابل با محرک های فرا آستانه ای،به هر گونه محرک حسی که پایین تر از آستانه مطلق فردی با ادراک آگاهانه باشد گفته
برچسب:
نویسنده: مریم بهرامی
داخل هیاهوی شلوغی گم شده بودم؛ که ناگهان به خودم آمدم و دیدم تقربیاً نیم ساعتی از حرکت اُتوبوس میگذرد، با خود فکر میکردم که اُتوبوس را میتوان به چه چیزی تشبه کرد تا اینکه شباهت آن را در مرگ و زندگی یافتم.می دانی چه چیزی برایم جالب بود؟!
اینکه در بعضی ایستگاه ها برخی آدم ها تازه میخواستند سوار شوند و بعضی ها پیاده می شدند. این دقیقا شبیه به این است که در کُل جهان شاید خیلی ها متولد بشوند و خیلی ها درست در همان روز از دنیا بروند، خداوند میداندکه چه موقع کی را متولد کندوکی را ببرد پیش خودش و منی ک
برچسب:
نویسنده: مریم بهرامی
»هیولای دو پا »بار اول که دیدمش پا به فرار گذاشتم . در میان گرگ و میش هوا یک موجود دوپا که نه سیاه سیاه بود نه سفید مثل شبح ؛ در حال تعقیبم بود .می دانم می دانم ، حتما سعی در این دارید که خنده خود را دهان فرو بفرستید . شماخودر جای من بگذارید ، در عالم کودکی یک موجود دوپای شبح مانند که پاهایش به موازات من همچو خط افق که دریا و آسمان را به هم وصل میکند به انتهای پای من چسپیده بود .ولیکن این ماجرا را دریابید ؛ نقطه ای که بنده در آن ایستاده بودم کنار مسترا بود . سرچشمه تمام بدبختی های من از ان پرت
برچسب:
نویسنده: مریم بهرامی
: همیشه شلوغی و بی نظمی هر انسانی را آزار می دهد و ذهن او را بهم میریزد ، این پدیده ها میتوانند هم لذت بخش باشند و هم آزاردهنده ، گاهی نیز باعث تأخیر هم می شود و بستگی به موقعیت و شرایط دارد. اما انسان همواره دنبال راهی بوده که خود را از شلوغی رها کند و به آرامش برساند. اتوبوس نمونه ای از این مکان هاست. وقتی اتوبوس می رسد ، همه به سمت درب اتوبوس هجوم می برند. صدای پاهای عجول و شتابان و صحبت های کوتاه و بلند ، گاه خنده دار و گاه بی معنای آنها فضای بسیار شلوغی را ایجاد می کند. اتوبوس آنقدر شلوغ
برچسب:
نویسنده: مریم بهرامی
: تصور کنید که یک کوه بلند و پر از سنگ و صحره را جلوی خود می بینید و راه تان را سد کرده و عبور از آن غیرممکن به نظر می رسد ؛ اما شما مصمم هستید که به آن طرف کوه بروید و به هدف خود برسید. در یک جنگل سرسبز پرنده کوچولویی به نام قناری زندگی می کرد ، قناری عاشق گل های آفتابگردان بود و آرزو داشت که هرروز در کنار آنها آواز بخواند ، اما باغ آفتابگردان در آن طرف کوه قرار گرفته بود و قناری نمی دانست چطور باید از آن عبور کند. قناری از دوستانش کمک خواست. سنجاب گفت:« از من بپرس من می توانم خیلی سریعتر از
برچسب:
نویسنده: مریم بهرامی